داستان هاي جالب

متن مرتبط با «داستان های جالب» در سایت داستان هاي جالب نوشته شده است

دوداستان زیبا

  • نیلوبلاگ

    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی تملکآن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند. بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیستاسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیلهای باشم. روزی خود را به شکل یکگدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری میکرد،در حاشیه جادهای دراز کشید. او میدانست که مرد با اسب خود از آنجا عبو...

    ادامه مطلب
  • لحظه های سختی

  • نیلوبلاگ

    [ كتاب زندگي ... خوابيده بودم؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود . يكي مال من و يكي ما ل خد ا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، شيريني ها، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم. اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پااست . نگاه كردم، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها، بيچارگي ها...

    ادامه مطلب
  • حقارت

  • نیلوبلاگ

    فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشتدر کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد! بعد خطاب به فرعون گفت:من با این همه توانایی لیاقت بندگی ...

    ادامه مطلب
  • داستان نیاز

  • نیلوبلاگ

    نياز لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو ر...

    ادامه مطلب
  • داستان گذشت

  • نیلوبلاگ

    دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد». آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند. ناگهان دوست سيلي خوردهبه حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيمرا نجات داد .» دوستي كه او را سيلي زده ونجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش...

    ادامه مطلب
  • داستان بابی و دوچرخه

  • نیلوبلاگ

    داستان خنده دار جالب و درکل باحال(ولی اگه نخونین چیزی از دست ندادید)...

    ادامه مطلب
  • یک داستان جالب

  • نیلوبلاگ

    این داستان جالب خیلی جالب و به شما یاد میده چگونه نحوه سوال پرسیدن در جواب تآثیر داره ید در بازگشت از کلیسا، جک ازدوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شودهنگام دعا کردن سیگار کشید؟ ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟» جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن » هستم ، سیگار بکشم »کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.» جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند. »ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرحنکردی. بگذار من بپرسم....

    ادامه مطلب
  • یک داستان جالب از اقتدار ایران

  • نیلوبلاگ

    كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و به جاي عذر خواهي فرعون مصر از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخرپرداخته بود و به همين دليل كمبوجيهبا 250هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصرحمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله واردمصر كرد. اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجودداردكه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصرنشان ميدهد...و به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود و ماثابت کردیم دارای اقتدار ق...

    ادامه مطلب