FACEBOOK
-
تاریخ: 1392/6/9 ساعت: 10:58
Ahmad Iraneu200eCreate Your Badgeu200e
FACEBOOK
-
تاریخ: 1392/6/9 ساعت: 10:56
گربه
-
تاریخ: 1392/1/3 ساعت: 0:17
مردی از اینکه زنش به گربهخانه بیشتر از او توجه میکردناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندیندفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گ...
یک عیب
-
تاریخ: 1392/1/2 ساعت: 23:55
عیب کوچولوی عروس جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیداکند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های...
پیتر
-
تاریخ: 1391/12/16 ساعت: 3:32
در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی ازاونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند.اما این حرف اهالی نشان از ا...
پدرزن
-
تاریخ: 1391/12/16 ساعت: 3:00
زنى سه دختر داشت که هرسه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیزخورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد...
دوداستان زیبا
-
تاریخ: 1391/12/12 ساعت: 22:09
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی تملکآن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند. بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست...
بیماری
-
تاریخ: 1391/12/11 ساعت: 14:30
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلیناراحت و متاثر بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتا...
فواید سربازی رفتن دخترها
-
تاریخ: 1391/12/10 ساعت: 14:50
فواید سربازی رفتن دخترها اگر دخترها جاهایی برن که نمیرن...... مثلا اگر دخترها هم برن سربازی چی میشه؟ .... به نظر من که این کار تویمملکت مانشدنی هست ... آخه جنبه و ظرفیت می خواد که این چیزها رو ما عمرا نداریم .... حالا فرض کن که بشه: ********************************************** ۱) قضیه فرار از سربا...
پراید
-
تاریخ: 1391/12/10 ساعت: 14:27
طبق بررسی آخرین مستندات درج شده در تاریخ های معتبر ایران و جهان: " چنگیز خان مغول " و "هیتلر" جمعا به اندازه ی "پراید "آدم نکشتن ! :|:|:|:|:|
مرگ غضنفر
-
تاریخ: 1391/12/10 ساعت: 14:24
قضنفر و پسرش(تا آخر بخونید)،، غضنفر: برو يه نوشيدني واسم بگير پسرش: كولا يا پپسي غضنفر: كولا ... پسرش : دايت يا عادي غضنفر : دايت پسرش : قوطي يا شيشة غضنفر : قوطي پسرش : كوچك يا بزرگ غضنفر : اصلا نميخام واسم اب بيار پسرش : معدني يا لوله كشي غضنفر : اب معدني پسرش : سرد يا گرم غضنفر : ميزنمتا پسرش : ب...
پشتت بهش
-
تاریخ: 1391/12/8 ساعت: 21:08
خدا ... دانشجویی به استادشگفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تاوقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نهاستاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد ...
لحظه های سختی
-
تاریخ: 1391/12/8 ساعت: 21:04
[ كتاب زندگي ... خوابيده بودم؛ در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه م ي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود . يكي مال من و يكي ما ل خد ا. جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيباييها، لبخندها، شيريني ها،...
ازمایش
-
تاریخ: 1391/12/8 ساعت: 0:11
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسربود و به مکالماتش گوش می داد. پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» زن پاسخ داد: «کسی هستکه ای...
خینگ
-
تاریخ: 1391/12/4 ساعت: 22:24
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه ازاین اقدام قهرمانانه هوشنگ...
زود قضاوت نکنیم
-
تاریخ: 1391/12/4 ساعت: 17:40
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانهزنى با چندین بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بستههاىغذا و پول را دید شروع کردبه بدگویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افت...
مراقب خود باشیم
-
تاریخ: 1391/12/4 ساعت: 17:38
لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: میبایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر میكرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا كند. روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آ...
لاک پشت
-
تاریخ: 1391/12/4 ساعت: 0:47
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا کهلاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن ! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترککردند . در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدو...
حقارت
-
تاریخ: 1391/12/3 ساعت: 18:33
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرع...
حقیقت
-
تاریخ: 1391/12/3 ساعت: 14:34
مردی به سمت پادشاه امد وگفت من برای شما لباسی میدوزم که هرکس نفهم باشه ان را نمی بینه پادشاه هم گفت باشه ومرد پس از گرفتن پول زیاد شروع به ساختن لباس کرد بعداز چند وقت پادشاه به وزیر گفت برو ببین وضع لباس به کجا رسیده وزیر رفت ودید خیاط ها دارند دست خود رابالا وپایین میبرن اما پیش خود فکر کرد اگر ای...